تبلیغات
ღ♥ღغمت از هر چه شادی دلگشاترღ♥ღ








ღ♥ღغمت از هر چه شادی دلگشاترღ♥ღ

یک روز می بوسـمـت

پنهان کردن هم ندارد

مثل خنده های تو نیست که

مخفی شان می کنی

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است

وقتی که توی سیاهی چشمهای من

عریان می شوند

عریانی اش پوشاندنی نیست

پنهان نمی شود 

یک روز می بوسمت

یکی از همین روزهایی که می خندانمت

یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم

می بوسمت

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی

یک روز می بوسمت

آرام تر از هر چه تصورش را کنی

آهسته می بوسمت

یک روز می بوسمت

هر چه پیش آید خوش آید

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم

دلم ترسیده

که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی

یک روز می بوسمت

یک روز می بوسمت

فوقش خدا مرا می برد جهنم

فوقش می شوم ابلیس

آن وقت تو هم به خاطر این که

یک « ابلیس » تو را بوسیده

جهنمی می شوی

جهنم که آمدی

من آن جا پیدایت می کنم

و  هر روز می بوسمت

وای خدا

چه صفایی پیدا می کند جهنم

یک روز می بوسمت

می خندم و می بوسمت

گریه می کنم و می بوسمت

یک روز می آید که از آن روز به بعد

من هر روز می بوسمت

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت

و بعد هر چه بادا باد ، می بوسمت

تو احتمالا سرخ می شوی ...


نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1389 ساعت 12:05 ق.ظ توسط بانو نظرات |



...

خداحافظ همیشه بهتر از من ، همیشه یا كه هر جا سرتر از من ،

تو چشمات بهترین بودند تو دنیا ، نمیدیدی اگر چه كمتر از من ،

خداحافظ كه رفتم بی بهونه ، از این خونه دلم بدجوری خونه ،

به جای سر به روی شونه من ، تو یادم خاطرات تو میمونه ،

اگر كوه طلا واست بیارن ، اگه دنیا رو زیر پات بذارن ،

بازم دستای خالیم خوب میدونن ، كه هیشكی قد من دوست نداره ...

چی بودم چی شدم به خاطر تو  ، ولی تو پشت دلم رو خالی كردی ،

حالا اسمت میاد گریم میگیره ، نمیدونی كه با دلم چه كردی ،

اگه در حق تو خوبی نكردم  ، بدون كه خالی بود دستهای سردم ،

ولی من در عوض هر چی كه بودم  ، با احساسات تو بازی نكردم ...

 


نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد 1389 ساعت 11:45 ب.ظ توسط بانو نظرات |



به جرم عاشقی در زندان دلتنگی ها اسیرم

به جرم دوست داشتن آخر در اینجا میمیرم

لحظه ای گرفتن دستهایت برایم آرزو شده

این انتظار زیادیست در این لحظه ها،

دیدن چشمهایت از دوردست ها نیز برایم رویا شده

به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم

 لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا،شب و روزم یکی شده،

  روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده!

اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم

حس میکنم هر روز که میگذرد این تپش ها کمتر میشود

همچنان که ثانیه ها آرام و خونسرد در حال گذرند،

من در اینجا بی قرار و بی تابم

در انتظار روشنایی نشسته ام که از دلتنگی ها رها شوم،

خودم را ببینم و امیدوار شوم

اگر جرم من عاشقیست ،اعتراف میکنم که مجرمم

اگر محکوم به دلتنگی هستم،گناه خویش را میپذیرم

سرنوشت برای من حبس ابد بریده است،

کار من از کار این دنیا گذشته است

من یک عاشقم،دلم را در این راه فدا کرده ام،دوستش دارم،

به پایش تا آخر عمر مینشینم، حتی اگر هیچ گاه او را نبینم

تو که ز دلم خبر نداری،پس مرا محکوم نکن،به انتظارم ننشین تا آزاد شوم،

من تا ابد میخواهم مجرمی باشم که درقلب مهربانت گرفتار باشم...


نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 ساعت 12:35 ق.ظ توسط بانو نظرات |



در هجوم پیاپی چهره های نا آشنا

من نگران آن آشنایی هستم که شناخته نشده، ترکم گوید.

من در بین این مردم

این مردم نا آشنا با جملاتی که بوی تکرار می دهند

و قبلا برای کسان دیگری گفته شده اند،

تنها مانده ام.

من اینان را نمی شناسم.

من نگران لحظه ای هستم که تو

در بین آن همه غریبه خود را نشانم دهی ومن نشناسمت.

که آن لحظه ،ابتدای مرگ من خواهد بود.

لحظه ای که بجای تو دیگری را به اشتباه برگزینم.

که آن داشتن و مهر ورزیدن قماری دو سر باخت خواهد بود .

نازنین گمگشته من

این دل بینوا سالهاست که دربدر کوچه های تنهایی،

دیوانه وار در جستجوی تو است.

امان از صورتک های عاشق نما

که فقط فریب را یاد گرفته اند

که بیایند و خود را به جای تو جا بزنند و مدتی در عالم خوش باوری بشورانند و

و این دل گمشده را نا امید تر از پیش  کنند.

می ترسم  روزی برسد که در بین این مردم

 ودر جستجوی تو خود را نیز گم کنم.

و فراموش کنم که به دنبال که هستم.

نازنین کمکم کن

فقط یکبار تو پیدایم کن

من از بیراهه ها می ترسم

من از شهر بدون تو هراسانم

من بی دستان گرم تو در گرمای تابستان یخ می زنم

من بی تو آن گمشده ای هستم که نه خود را می شناسد و نه خدایش را

من بی تو بی خودم.

راستی

چرا نمی آیی؟

نکند تو هم مرا گم کرده ای؟!


نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 ساعت 11:58 ب.ظ توسط بانو نظرات |



یاد من باشد که فــردا دم صبح

به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم

و به انگشـت نخی خواهم بست

که فراموش نگردد فــــــردا

با همه تلخی و نـــاکامی ها

زنـــدگی شیرین است!

و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح

زنــدگی باید کرد ...


نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 ساعت 01:16 ب.ظ توسط بانو نظرات |



به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام…


نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 ساعت 12:54 ب.ظ توسط بانو نظرات |



برای تو مینویسم که میدانم میایی و میخوانی

اما یواش و بی صدا میروی

مبادا رد پای قدمهایت خبر از اینجا بودنت را بدهد

غافل از اینکه رایحه دگرگون کننده بودنت

تمام فضای مجازی ام را پر کرده و تو اصلا حواست نبود .

دیدی من چه ...

و این چشم دل است  نه چشم صورت ...
نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 ساعت 01:50 ق.ظ توسط بانو نظرات |



این روزها هر چیزی كه تو را با آن

لبخند مستانه ات به یادم میاورد زیباست

و خیس میكند دلم را از هجوم علاقه

وه چه خیال انگیز است بی گدار چشمانت

وه كه چه غوغا میكند اشتیاقم در لحظه ساده دیدارت

ای كاش میدانستی كه روشن ترین رویاهای من

چشم به راه تكلم شیرینی از لبان توست

دوست داشتم كمی شاعر بودم

و میتوانستم همه واژه هایم را با بوسه ای برایت آرزو كنم

آنوقت تو میشدی سرانجام تمامی شعرهای من

به همین سادگی


نوشته شده در شنبه 28 فروردین 1389 ساعت 01:10 ق.ظ توسط بانو نظرات |



آسمان آبی بود

              و من آرام شدم خیره به دستان پر از مهر فلق

                              پر پرواز خیالم من را

                                       با همه شور و توانش می برد که رساند به همه آبی ها

دست خورشید مرا از بالا نزد خود مهمان کرد

             ابر با شور به سویم آمد و مرا سخت در آغوش گرفت

                             گفت: ای فرزندم...

                                     چشم پرسشگر تو پر ز سوال است ... بگو حرفت را

اشک در خانه ی چشمم جوشید

            گفتمش : ای دانا ، تو برایم بگشا راز این آدم ها

آهی از ابر برآمد که نهادم سوزاند ... اشک از چشم ترش می بارید

           گفت: این آدم ها همه شان مثل غباری رنگین

                                     شده اند زندانی دست این دیو ِ پر از کینه و بی مهر هوس

و دگر نیست خبر از قلبی که به یاد دگری مست شود

          و دگر آزادی واژه ای بی معناست

زندگی بی معناست...

           مهربانی مرده...

                  شادمانی مرده...

                             روشنایی مرده...

عشق خود را دست موجی از عشق و تنفر دیدم

                   عشق پاکی ...

به همه قلب های پر از آبی خورشید و زمین

                  نفرتی بی پایان...

به همه آن ها که قلبشان بستر بی مهری هاست

                  گفتمش: ای دانا ، ای ابر بزرگ!!

تو ببار بر تن ِ این آدمیان

                  شاید از روی تن ِ آدمیان

برود ...

   دور شود...

            بی مهری...


نوشته شده در شنبه 28 فروردین 1389 ساعت 01:04 ق.ظ توسط بانو نظرات |



شب بی من بودنت خوش ، شعله ی خاموش دل کش
آخرین معجزه من ، شب بی من بودنت خوش

شب بی من بودنت خوش

من به خواستنت دچار و ، تو به مرگ کوچه سر خوش
رد پات مونده رو قلبم ، شب بی من رفتنت خوش

تا سقوط سایه هامون ، یه افق منظره راهه
پشت رویای من و تو ، باد وحشی تکیه گاهه

یه طرف کابوس عشق و ، یه طرف بهت همیشه
هر چی ابره خون چکیدست ، تو چشام خلاصه میشه

من به خواستنت دچار و ، تو به مرگ کوچه سر خوش
رد پات مونده رو قلبم ، شب بی من رفتنت خوش

جاده ها دل نگرانن ، که تو بر گردی دوباره
انگار این جهان به جز تو ، حرف تازه ای نداره

بعد تو تنها بیادت همه شب هام سپری شد
هر چی خوندم و نوشتم قصه ی دربه دری شد

من به خواستنت دچار و ، تو به مرگ کوچه سر خوش
رد پات مونده رو قلبم ، شب بی من رفتنت خوش

من به بی تویی دچار و ، تو به مرگ کوچه سر خوش
رد پات مونده رو قلبم ، شب بی من رفتنت خوش

شب بی من رفتنت خوش

نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1389 ساعت 01:35 ق.ظ توسط بانو نظرات |



نمی بازم به بیرنگی به کوه و معبر سنگی

به پاییز و غروب و عصر دلتنگی نمی بازم

نمی سازم منه خاکی سرایی با دل شاکی

تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمیسازم

اگر باید ببازم من به چشمای تو میبازم

که باختم من...

اگر باید بسازم کلبه عشقو تو دستای تو میسازم

که ساختم من...

اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو میبازم

که باختم من...

اگر باید بسازم پیکر عشقو تو دنیای تو میسازم

که ساختم من...

نیازم رو بده پاسخ که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفس گیرم

نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگیر از من نگاهت رو که میمیرم

اگر باید ببازم من به چشمای تو میبازم

که باختم من...

اگر باید بسازم کلبه عشقو تو دستای تو میسازم

که ساختم من...

اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو میبازم

که باختم من...

اگر باید بسازم پیکر عشقو تو دنیای تو میسازم

که ساختم من...

نیازم رو بده پاسخ که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفسگیرم

نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگیر از من نگاهت رو که میمیرم

اگر باید ببازم من به چشمای تو میبازم

که باختم من...

اگر باید بسازم کلبه عشقو تو دستای تو میسازم

که ساختم من...


نوشته شده در شنبه 14 فروردین 1389 ساعت 02:16 ق.ظ توسط بانو نظرات |



 

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

چه غمیگن از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.

شاید باور نکنی,از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو

پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین

حرفهای مرا به تو نمی تواند گفت.

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی,عکسم را در

صفحه سفر کرده ها ببینی.

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر می توانم همچنان

با تو سخن بگویم؟

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهی داشت؟

شاید باور نکنی ,اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقتها

که کلمات را گم می کنم,دوست دارم دشتها,دریاها,کوهها,جنگلهاو

هر چه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.

میدانم که خسته ای  اما  دوست  دارم اجازه  بدی کلماتم  دمی

 روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی

که میگوید:

مرا از یاد خواهی برد,نمیدانم؟

                 ولی میدانم از یادم نخواهی رفت محبوب بی همتای من ...


نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1388 ساعت 02:35 ب.ظ توسط بانو نظرات |



تو را دوست دارم

زمین گر بمیرد

و روزی هزار زلزله سر بگیرد

وگر خود بمیرم

شوم ذره ای خاک پوسیده باشم

تو را دوست دارم

به اندازه یک کبوتر

هم اندازه شعر نیما

به مانند پروانه ای بر شمع

وگر کفر نباشد

به مانند یکتا خداوند عالم

تو را می پرستم

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم تو را دوست دارم


نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1388 ساعت 02:33 ب.ظ توسط بانو نظرات |



وخدا یک نفر را آفرید به نام تو،

و آمدی به دنیایی که همچون تو نداشت و هرگزهم نخواهد داشت،

وخدا خواست که برای من کسی مثل تو نباشد و تو مثل هیچ کس باشی،

و خدا خواست با یاد تو همیشه تنهاترین باشم،

 و هر شب و روز با خاطره هایت خلوت کنم،

 و بیا بخواب در رویاهای من و در آرزوهایم بیدارشو،

که من خیابان ساکتی هستم و پیوسته خواب قدم های تو را می بینم،

 و بیش از این پنجره را چشم انتظار نگذار،

چراکه این پنجره مال من است و من در این پنجره می خواهم تو را بیابم،

 به جان تو ای جان من، خدا خواست،

 و خدا خواست که من دوستت بدارم،

 و چقدر زیباست که خدا بخواهد ...


نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1388 ساعت 02:27 ب.ظ توسط بانو نظرات |



جای اسم قشنگت سر سطر

نازنینم ، نازنین می گذارم ...

گفتن از تو ولی کار من نیست

پس قلم را زمین می گذارم

smilieنازنینم بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند ، در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند

تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی . نام مرا به عشق تو سایبان گذاشتند

نازنین دل من ، ناز غزلهای سپید ،

دیر گاهیست نگاهت به جان من دلخسته شرر افکنده است .

 نازنینم ،

ناز ابریشمی چشم تو را ماه نبیند هرگز

مزگان تو را خواب نبیند هرگز

نازنین دل من ،امیدم ، ای هستی من ،

دیر گاهیست سکوتت غمی می بخشد به بلندای دماوند سپید و به سنگینی یک برف زمستانی سرخ ،

نازنین دل من حرف بزن مشتاقم ....


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388 ساعت 12:07 ق.ظ توسط بانو نظرات |



مهربانم ، ای خوب ، یاد قلبت باشد  یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی  که همه سرد و غریبند باتو، تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب ، یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است 

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی  به سلامت باشی

و دلت همواره  محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب ، یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو  به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب ، یک نفر هست که با تو تک و تنها ، با تو

پر اندیشه  و شعر است و شعور ، پر احساس و خیال است و سرور ...

مهربانم ، این بار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح  گونه سبز اقاقی ها

را از ته قلب و دلش می بوسدو دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش  راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی...


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388 ساعت 12:06 ق.ظ توسط بانو نظرات |




و آن زمان که خدا تو را آفرید به فکر نا امیدی دل من بود

که با دیدن تو توان زندگی پیدا کرد

دوباره رنگ گرفت

دوباره نفس کشید

دوباره خندید ...


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388 ساعت 12:03 ق.ظ توسط بانو نظرات |




من کویر خشک بودم

عشق تو باران من شد

دسته دسته از کویر خشک من نسرین برآمد

آسمانم تیره بود

خوشه خوشه از دل این آسمان پروین برآمد

 تشنه بودم چشمه  ی عشق از چشم  تو سر زد

                      ای حبیبم ، بی تو شب بودم

                      شبی تاریک و غمیگن

                      نور لبخندت به جسم وجان من تابندگی داد

                      بی تو چوبی خشک بودم

                      بوسه هایت پر گلم کرد

                     ای مسیحا،

                      معجزت دلمرده یی را زندگی داد...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید


نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن 1388 ساعت 03:52 ق.ظ توسط بانو نظرات |



گریه کن جداییا ما رو رها نمیکنن...

آدما انگار برای ما دعا نمیکنن...

گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم...

بشینیم و منتظر معجزه ی خدا باشیم...

گریه کن منم دارم مثه تو گریه میکنم...

به خدای آسمونامون گلایه میکنم...

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم...

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم...

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد...

گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد...

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد...

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد...

گریه کن واسه همه  واسه خودت  برای من...

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن...

گریه کن تا آیینه شه  باز اون چشای روشنت...

واسه موندن لازمه  فدای گریه کردنت...


نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1388 ساعت 02:26 ق.ظ توسط بانو نظرات |



 mmmmmmm

فقط باش

همین که هستی کافیست،

دور از من

بدون من

چه فرقی میکند ؟

گل که میخری خوب است

برای من نیست

نباشد،

همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک میشود کافیست

دلخوشم به این حماقت شیرین

هنوز هم میخوانی مرا ؟


نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1388 ساعت 02:16 ق.ظ توسط بانو نظرات |



چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

    گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟!...

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را کاش که من می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید !

و تکان دادن دستت " که مهم نیست زیاد "

چه کسی باور کرد ؟!...

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد !


نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1388 ساعت 02:14 ق.ظ توسط بانو نظرات |



در میان این جماعتی که به من خیره شده اند، تورا می جویم...

delam tangete


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1388 ساعت 02:08 ق.ظ توسط بانو نظرات |



only you

قسم خوردم ، قسم خورده می مانم

چون عشق تو گفته ام یار تو خواهم ماند

ما را هراسی نیست از بی وفایی

گر تو بی وفایی کنی من وفادار خواهم ماند

بیا و سوگند یاد کن که چون مجنون عاشق

که تا زنده ای به عشق لیلی وفادار خواهی ماند ...


نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن 1388 ساعت 01:55 ق.ظ توسط بانو نظرات |





Design By : ParsSkin.Com