تبلیغات
ღ♥ღغمت از هر چه شادی دلگشاترღ♥ღ - بالای دار هم به تو لبخند خواهم زد اگرتماشاگرم باشی ...








ღ♥ღغمت از هر چه شادی دلگشاترღ♥ღ

در میان این جماعتی که به من خیره شده اند، تورا می جویم...

delam tangete

در میان این آخرین لحظاتی که به سوی مرگ می روند تورا می بویم.دراین تصویرسرد و سوزناک صبحگاهی، که صدای خواب کلاغ های سیصد ساله اش، و حرکت لاک پشتهای پانصد ساله اش، انسان را به هوشیاری زخم نمک پاشیده می رساند، به دنبال یک جفت روزنه ی آرام و عمیق می گردم.نگاه هایی که تنها خواستگاریم از آنها، نگاه کردنم می باشد.من میان این همه نگاه تیز برنده،بر خلاف ضعف و ناامیدی درونیم، تنها به امید نگاه تو ایستاده ام و اخرین نفس ها را می کشم.وگرنه دیگر چه امیدی می تواند کسی را که طنابی قطور تر از،قطورترین استخوانهایش به دور گردنش افتاده، زنده و سر پا نگاه دارد. صندلی زیر پایم، از قلب و بغض و کیسه ی کوچک اشکم، لرزان تر است و هر لحظه به دنبال و فرو ریختن و رهاییست، تا قلب و بغض و کیسه ی کوچک اشکم، را بشکند.من به درازای یک لرزش با مرگ و زندگی فاصله ندارم؛ من به درازای یک لغزش با دیدن و ندیدن تو فاصله دارم.و این شاید دردناک ترین لحظه ی تکرار ناشدنی و نستالژیک این خداحافظی حسرت بار باشد.تنها آرزوی من، در این لحظات ساکن و بی رمق،دوختن نگاهم به نگاه توست.می توانم تا آخرین لحظه نگاهم را در آغوش چشمهای تو مدفون کنم و برای همیشه در نگاه تو بمیرم.در این جایی که جز مرگ پر از فراغ، بویی نمی دهد، گوشه ای غنیمت است که تو در تاریکیش ایستاده باشی.گوشه ای که بوی نگاه های تورا دهد.من تورا پیدا کرده ام اما به آرزویم نرسیده ام. بیفایده سعی می کنم که با نگاه های سرخ و خیسم، فریاد بر آرم و از تو نگاهت را طلب کنم چراکه تو نگاهم نمی کنی.جلاد ناشناس و سیاه، صندلی سپید و رهایی بخش زیر پایم را می زند اما تو همانگونه نگاهت را به زمین دوخته ای واشک میریزی.در این آخرین لحظاتی که دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسد و هیچ هوایی به درون نمی رود، و دستگاه ادراک و احساس درونی خفگی را معنا می کند، اولین و آخرین امیدی که در دوردستها سو سو می زند، نگاه مهربان  توست.کاش می فهمیدی که حرفهای نگفته ات را دیگر هیچگاه نخواهم شنید و تنها جمله ی محبت آمیز و آرام کننده ات همان نگاهت بود که از من دریغ کردی.کاش می دانستی که من بالای دار هم به تو لبخند خواهم زد اگرتماشاگرم باشی. من از تو نگاهت را خواستم، معنایی که هیچ گاه نصیبم نکردی.قلب من کور شده ی آن نگاهیست که تو هیچگاه نثارش نکردی و حالا من حقیقی و پوچ، خالی از نگاه تو، ناآسوده و نا آرام، خواهم مرد...
نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1388 ساعت 02:08 ق.ظ توسط بانو نظرات |





Design By : ParsSkin.Com